|
احوال شممممااااااااا؟
می دونم که همتون دلتون واسه من تنگ شده بوددددددددد....اشکال نداره!!! اومدم بالاخره....
وای ی ی ی این ۱۰ روز تعطیلات رو عشقه!!! خیلی خلاصه بگم...گند زدم به امتحانا...۳ واحد حذف...احتمالا ۶ واحد افتادن!! و انتخاب واحد با افتضاح ترین اساتید!!!! بسه دیگه می خوایم شاد باشیمممم....
خب شما تا کجا با ما بودین؟ انقدر اتفاق ها افتاد....مریم کارهای فارغ التحصیلی اش رو انجام داد و رفت...توی ایام امتحان ها من و شّّهره و رویا خانوم توی خانه ما بودیم....وای این هفته آخر که رویا اونجا بود وسایلش رو جمع میکرد که بره شمال دیگه سر خونه و زندگیش...خیلی محیط گرم و صمیمی بود...
چقدر با شهره حسرت خوردیم که چرا این صمیمیت فقط این اواخر...اونم بعد از اون فاجعه!! بگذریم!
دیگه خلاصه وقتی می رفت دو تا کتاب مثل هم واسه من و شهره خرید و رفت!! عزیزم...ما هم براش هدیه خریدیم...رویا پرید و رفت...دلمون براش تنگ می شه
هفته آخر من و شهره توی خونه تنها بودیم...
دیگه اینکه ۸ بهمن رفتیم بنگاه واسه قرارداد جدید خانه ما (واحد ۸ )
هم خونه جایگزین هم که پیدا نکرده بودیم دیگه هرجور بود با شهره پول پیش خونه رو جور کردیم...وای این صاحب خونه ی ما آقای ج... تبریزی هست...با لهجه ی غلیظ ظ ظ ...وای حرف زدن باهاش خیلی عشقه!!!
توی ایام امتحانا خودمون کم بدبختی داشتیم...این دغدغه ی پیدا کردن ۲تا همخونه مناسب هم شده بود قوز بالا قوز...!!! وای من که خیلی توی فکر بودم...توی دانشگاه زده بودیم...به بنگاه های اطراف سپرده بودیم....گاهی یکی پیدا می شد که وای...یا کارمند بود یا بومی یا....
وای به قول شاهین (می دونم خیلی ذوق می کنی اسمت رو اینجا می خونی معروف شدی پسر!! )
اون حمیده هم که دست از سرمون بر نمی داشت...گیر داده بود هم خونه ما بشه!!
خلاصه...یه روز من رفتم دانشگاه واسه کارای اداری و فیش و حساب سیبا و فرم اس ام اس و... این قر و قمبیل های جدید دانشگاه....روز ثبت نام ترم بهمنی های ناپیوسته بود...دیگه آگهی ها رو چسبوندم توی در و دیوار مجتمع...گفتم بی خیال یه طوری می شه دیگه...نه؟
بعد از ظهرش تلفن زنگ زد....یه آقایی بود ...خیلی محترم...گفت واسه آگهی همخونه که می خواین تماس گرفتم....گفتیم ای جانم....اومده بودن واسه ثبت نام دخترشون...خلاصه قرار شد بیان اینجا تا اونا خونه رو ببینن و ما هم اونا رو...!!!
دیگه عصر شد از یه طرف من و شهره خوشحال بودیم...چون یکم از پشت تلفن متوجه شدیم ok هستن!!
دیگه تماس نگرفتن و ما همچنان در کف بودیم...خلاصه جند ساعت بعد یهو تلفن زنگ زد گفتم ای ول خودشون هستن!! هماهنگ کردیم و اومدن اینجا...مامان و بابا (که عشق بود) و دختر خانوم...
با شهره هماهنگ کرده بودیم اگه خوشمون نیومد ازشون...چه جور بپیچونیم
شکر خدا خیلی خانواده خوبی بودن...شیرازی و اصیل...همون شب همه چیز و تموم کردیم رفت...پدر باحال خانواده چک کشید و ما هم کلید خونه دادیم بهشون...قرارداد خونه به نام من هست...بدبختی چک پاس کردن و از این حرفا هم با خودم هست!!!
دیگه اینجور بود که ساهارا شد هم خونه من و شهره...
در همین حین که داشتیم باهاشون صحبت می کردیم...تلفن باز زنگ زد....دی دیری دیممم...(البته زنگگوشی من خیلی جذاب تره )یعنی کی می تونه باشه؟ این دفعه از بنگاه بودن...یه دختر خانوم بود که باهاش هماهنگ کردیم و اومد خونه رو دید و ما هم ازش خوشمون اومد...اینجوری بود که زیبا خانوم که ایشون هم شیرازی بودن...با ساهارا به جمع خانه ما پیوستن!!
دیگه اونشب پرونده این جریان به خوبی و خوشی بسته شد!!
وای که چقدر حرف زدم و هنوز کلی مونده...حالا خودمونیم...خدایی حوصله دارین بخونین؟
بقیه موارد رو به شهره عزیزم می سپارم...
امروز که به راهپیمایی ۲۲ بهمن نرسیدیم...به جاش داریم می ریم پیک نیک!!
خوش باشیییییییییییییید
Medium (Media) Blog
سفارش طراحي قالبهاي پيشرفته سايت و پرتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Lonely Girl (دختر تنها) براي وبلاگ بلاگفا
|